ازپنجره بیرون را برانداز كردم،آسمان چند روزی ابری مانده بود،انگار می خواست با گریهج هایش چیزی بگوید،گاهی نم نم اشك می ریخت اما... ، معلوم بود كه بغض راه گلویش را گرفته است...

    خودم را حسابی برای عزاداری روز اربعین آماده كرده بودم؛مادرم در اتاق بود،رفتم كه به او بگویم لباس سیاهم را برای فردا تمیز كند،در اتاق را باز كردم؛ فضای عجیبی حكم فرما بود،بوی عطر همه جا را پر كرده بود،چادر نماز سفید بر تنش و جانماز روبرویش خود نمایی می كرد،از«كتابچه ای كه در دستش بود فهمیدم كه در حال خواندن چیزی است.»

    جلو رفتم گفتم:«قبول باشد»،اما قبل از اینكه جوابم را بگیرم پرسیدم:«چی می خونی؟»،درحالی كه زیر لب چیزهایی زمزمه می كرد گوشه ی راست جلد كتاب را بالا گرفت،نوشته شده بود:«زیارت عاشورا»؛ناخودآگاه به یاد دو سال قبل كه برای اولین بار جهت خواندن«زیارت اباعبدالله»به حسینیه رفته بودم،افتادم.

    همین طور در حال فكر كردن به جانماز مادر و كتابچه خیره شده بودم،مادر دستش را روی آخرین كلمه ای كه خوانده بود گذاشت تا ادامه ی متن را گم نكند؛نگاهی به من كرد و گفت:«كاری داری؟»،گفتم:«بـ...بـ...له! می خواستم بگم كه بی زحمت پیراهن مشكی من را برای فردا آماده كن.» گفت«باشه،حالاتافردا»

    از اتاق بیرون آمدم،دستم هنوز دستگیره ی در را رها نكرده بود كه دوباره در را باز كردم و بی اختیار به اطرافْ كتاب ادعیه ای كه در طاقچه ی اتاق بود را برداشتم و به طرف اتاقم روانه شدم،همین طور كه برگ های كتاب را تندتند ورق می زدم و به سوی اتاق می رفتم صدای شكستن چیزی را زیر پایم احساس كردم،چشمتان روز بد نبیند،یكی از مداد رنگی های پخش و پلا برادرم بود،حالا بیا و درستش كن،برادرم با حالت عصبانیت و تعجب نیم نگاهی به من و نیم نگاهی به مداد رنگی شكسته می انداخت،ناگهان دهانش را باز كرد و كلمه ی كلیشه ای«بابا»كه دیگر برایم آزار دهنده شده بود را باصدای بلند فرمود!

    حالا نوبت پدرم شد و نصیحت های تكراریش!!...

     یكدفعه در میان این گیر و داد نگاهم به سوی نقاشی زیبای برادر كوچكم پرواز كرد:« دختركی با لب های سرخ شده از سیلی و پاهای بی كفش،و كبود از دویدن های بسیار در صحراها و بسته به زنجیری كه راه رفتن را برای او سخت تر كرده بود ...»، احتمالاً معلمشان برای تكلیف به آن ها داده بود،تكلیفی كه سال هاست كسی آن را درست انجام نداده حتی برای رفع تكلیف...

   به وجد آمدم،ابرهای چشمانم شروع به باریدن گرفت،ناگهان به خودم آمدم و برادرم را كه سر بر زانو نشسته و تكیه زده بر دیوار در حال گریه كردن بود را دیدم و نصیحت های پدرم را شنیدم؛نقاشی را برداشتم و به طرف برادر كوچكم رفتم،از او معذرت خواهی كردم،با من قهر كرده بود و حرف نمی زد سرم را جلوی گوشش بردم و آرام وعده ی خریدن یك بسته مداد رنگی بیست  و چهارتایی را به او دادم،تا اینكه ناامیدانه سرش را بلند كرد و به چشمانم خیره شد،درباره ی نقاشی اش با هم حرف زدیم و بعد از حرف زدن های بسیار بالأخره رضا شد نقاشی اش را به من بدهد و نقاشی دیگری برای خودش بكشد.

    بلند شدم،در حال كه در یك دستم كتاب دعا و در دست دیگرم نقاشی برادرم بود بار دیگر به سمت اتاق راهی شدم اما این بار با حواس جمع!؛ نقاشی را به دیوار اتاقم چسباندم،بعد به سراغ كتابچه رفتم،آنقدر ورق زدم كه «زیارت عاشورا» را پیدا كردم،شروع كردم به خواندن:«السلام علیك یا ابا عبدالله الحسین،السلام علیك...» یك بار هم از روی معنایش مرور كردم،حسی به من گفت«شاید آغاز همین جا باشد...» سرمای گرمی تمام وجودم را سرشار كرد،برخواستم،وضو گرفتم و به نماز ایستادم، به نیت نماز عشق...

    نمازم را كه تمام كردم دست به دعا برداشتم:«به راستی كه خدا تمام كسانی كه به تو و اهل بیتت ستم كردند و شما را مظلوم واقع كردند لعنت بفرستد و (مرا و نه تنها مرا) در ركاب امام منصور و خونخواه خون پاك شما حضرت صاحب الزمان(ارواحنا له الفداه) قرار دهد.

   از صدای خوردن باران به شیشه فهمیدم بغض گلوی آسمان شكست و از صدای غرشش كه تا ابد قاتلت را لعنت می كند.

   همین طور كه رو به سوی آسمان داشتم در دلم زمزمه كردم:

 

«خون تو پاك كرد ننگ را در جهان            افتاده بود عشق به جریان در آسمان

تو قطره قطره واژه شدی بر لب جهان           آغاز شد ترانهجی باران در آسمان»




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 دی 1388 توسط رضا حیدری سورشجانی

جهان چه تاروسیاه است،برنمی گردی؟

چشم رهبرومردم به راه است،برنمی گردی؟

بدین زمانه گه جورش رسیده سربه فلک

وپرازظلمت وآه است برنمی گردی؟

دلم گرفته ازاین انتظارطولانی

به گمانم آخرالزمان است برنمی گردی؟

گل نرگس!علی مددی گوی و سازیاری زن

زمان فسادوتباهی است برنمی گردی؟

عصری است که باحجاب بی حجابی دم ازتمدن می زنند

خبری ازعفت وعصمت وحیانیست برنمی گردی؟

ای دست قدرت حق وای فرزندعسگری

سرتاسرجهان ظلمت سراست برنمی گردی؟...




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 دی 1388 توسط رضا حیدری سورشجانی
درباره وبلاگ
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


قالب وبلاگ